حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد

آن عزیزی گفت شد هفتاد سال

تا ز شادی می‌کنم و از ناز حال

کین چنین زیبا خداوندیم هست

با خداوندیش پیوندیم هست

چون تو مشغولی بجویایی عیب

کی کنی شادی به زیبایی غیب

عیب جویا، تو به چشم عیب بین

کی توانی بود هرگز غیب بین