حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا

چون زلیخا حشمت واعزاز داشت

رفت یوسف را به زندان بازداشت

با غلامی گفت بنشان این دمش

پس بزن پنجاه چوب محکمش

بر تن یوسف چنان بازو گشای

کین دم آهش بشنوم از دور جای

آن غلام آمد بسی کارش نداد

روی یوسف دید دل بارش نداد