حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود

وقت مردن بود شبلی بی‌قرار

چشم پوشیده دلی پرانتظار

در میان زنار حیرت بسته بود

بر سر خاکستری بنشسته بود

گه گرفتی اشک در خاکستر او

گاه خاکستر بکردی بر سر او

سایلی گفتش چنین وقتی که هست

دیده‌ای کس را که او زنار بست