حکایت محمود و مردی خاک‌بیز

یک شبی محمود می‌شد بی‌سپاه

خاک بیزی دید سر بر خاک راه

کرده بد هر جای کوهی خاک بیش

شاه چون آن دید، بازو بند خویش

در میان کوه خاک او فکند

پس براند آنگاه چون بادی سمند

پس دگر شب باز آمد شهریار

دید او را همچنین مشغول کار