حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد

خواجه‌ای از خان و مان آواره شد

وز فقاعی کودکی بی‌چاره شد

شد ز فرط عشق سودایی ازو

گشت سر غوغای رسوایی ازو

هرچ او را بود اسباب و ضیاع

می‌فروخت و می‌خرید از وی فقاع

چون نماندش هیچ، بس درویش شد

عشق آن بی‌دل یکی صد بیش شد