حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت

اهل لیلی نیز مجنون را دمی

در قبیله ره ندادندی همی

داشت چوپانی در آن صحرا نشست

پوستی بستد ازو مجنون مست

سرنگون شد، پوست اندر سرفکند

خویشتن را کرد همچون گوسفند

آن شبان را گفت بهر کردگار

در میان گوسفندانم گذار