حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود

گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی

این سخن شد فاش در هر مجلسی

چون سواره گشتی اندر ره ایاس

می‌دویدی آن گدای حق شناس

چون به میدان آمدی آن مشک موی

رند هرگز ننگرستی جز بگوی

آن سخن گفتند با محمود باز

کان گدایی گشت عاشق بر ایاز