حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد

بود مردی سنگ شد در کوه چین

اشک می‌بارد ز چشمش بر زمین

بر زمین چون اشک ریزد زار زار

سنگ گردد اشک آن مرد آشکار

گر از آن سنگی فتد در دست میغ

تا قیامت زو نبارد جز دریغ

هست علم آن مرد پاک راست گوی

گر به چین باید شدن او را بجوی