حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت

عاشقی از فرط عشق آشفته بود

بر سر خاکی بزاری خفته بود

رفت معشوقش به بالینش فراز

دید او را خفته وز خود رفته باز

رقعه‌ای بنبشت چست و لایق او

بست آن بر آستین عاشق او

عاشقش از خواب چون بیدار شد

رقعه برخواند و برو خون بار شد