حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمی‌خفت

پاسبانی بود عاشق گشت زار

روز و شب بی‌خواب بود و بی‌قرار

هم دمی با عاشق بی‌خواب گفت

کاخر ای بی‌خواب یک دم شب بخفت

گفت شد با پاسبانی عشق یار

خواب کی آید کسی را زین دو کار

پاسبان را خواب کی لایق بود

خاصه مرد پاسبان عاشق بود