حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانه‌نشین

شد مگر محمود در ویرانه‌ای

دید آنجا بی‌دلی دیوانه‌ای

سر فرو برده به اندوهی که داشت

پشت زیر بار آن کوهی که داشت

شاه را چون دید، گفتش دورباش

ورنه بر جانت زنم صد دور باش

تو نه‌ای شاهی، که تو دون همتی

در خدای خویش کافر نعمتی