حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید

دیده باشی کان حکیم بی خرد

تخته‌ای خاک آورد در پیش خود

پس کند آن تخته پر نقش و نگار

ثابت و سیاره آرد آشکار

هم فلک آرد پدید و هم زمین

گه بر آن حکمی کند گاهی برین

هم نجوم و هم برون آرد پدید

هم افول و هم عروج آرد پدید