حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند

آن مگس می‌شد ز بهر توشه‌ای

دید کندوی عسل در گوشه‌ای

شد ز شوق آن عسل دل داده‌ای

در خروش آمد که کو آزاده‌ای

کز من مسکین جوی بستاند او

در درون کندوم بنشاند او

شاخ وصلم گر ببرآید چنین

منج نیکوتر بود در انگبین