حکایت شیخی خرقه‌پوش که عاشق دختر سگبان شد

بود شیخی خرقه پوش و نامدار

برد از وی دختر سگبان قرار

شد چنان در عشق آن دلبر زبون

کز دلش می‌زد چو دریا موج خون

بر امید آنک بیند روی او

شب بخفتی با سگان در کوی او

مادر دختر از آن آگاه شد

گفت شیخا چون دلت گم‌راه شد