حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد

رفت پیش بوعلی آن پیر زن

کاغذی زر برد کین بستان ز من

شیخ گفتش عهد دارم من که نیز

جز ز حق نستانم از کس هیچ‌چیز

پیرزن در حال گفت ای بوعلی

از کجا آوردی آخر احولی

تو درین ره مرد عقد و حل نه‌ای

چند بینی غیر اگر احول نه‌ای