مادری که بر خاک دختر می‌گریست

مادری بر خاک دختر می‌گریست

راه بینی سوی آن زن بنگریست

گفت این زن برد از مردان سبق

زانک چون ما نیست و می‌داند به حق

کز کدامین گم شده ماندست دور

وز که افتادست زین سان نا صبور

فرخ او چون حال می‌داند که چیست

داند او تا بر که می‌باید گریست