گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود

صوفیی می‌رفت، آوازی شنید

کان یکی می‌گفت گم کردم کلید

که کلیدی یافتست این جایگاه

زانک دربستست این بر خاک راه

گر در من بسته ماند، چون کنم

غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم

صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش

در چو می‌دانی برو، گو بسته باش