نومریدی که پیر خود را به خواب دید

نو مریدی بود دل چون آفتاب

دید پیر خویش را یک شب به خواب

گفت از حیرت دلم در خون نشست

کار تو برگوی کانجا چون نشست

در فراقت شمع دل افروختم

تا تو رفتی من ز حیرت سوختم

من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی

کار تو چونست آنجا، بازگوی