گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد

صوفیی می‌رفت چون بی‌حاصلی

زد قفای محکمش سنگین دلی

با دلی پر خون سر از پس کرد او

گفت آنک از تو قفایی خورد او

قرب سی سالست تا او مرد و رفت

عالم هستی به پایان برد و رفت

مرد گفتش ای همه دعوی نه کار

مرده کی گوید سخن، شرمی بدار