سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست
گفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج کلی سوخته
عاشقی آمد مگر چوبی بدست
بر سر آن طشت خاکستر نشست
پس زفان بگشاد هم چون آتشی
باز میشورید خاکستر خوشی
وانگهی میگفت برگویید راست
کانک خوش میزد انا الحق او کجاست
گفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج کلی سوخته
عاشقی آمد مگر چوبی بدست
بر سر آن طشت خاکستر نشست
پس زفان بگشاد هم چون آتشی
باز میشورید خاکستر خوشی
وانگهی میگفت برگویید راست
کانک خوش میزد انا الحق او کجاست