گفتار مردی راه‌بین هنگام مرگ

راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ

گفت چون ره را ندارم زاد و برگ

از خوی خجلت کفی گل کرده‌ام

پس از و خشتی به حاصل کرده‌ام

شیشهٔ پر اشک دارم نیز من

ژندهٔ برچیده‌ام بهر کفن

اولم زان اشک اگر خونی دهید

آخرم آن خشت زیر سرنهید