غزل شمارهٔ ۷۸
اندر دل من عشق تو نور یقینست
بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست
در طبع من و همت من تا به قیامت
مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست
تو بازپسین یار منی و غم عشقت
جان تو که همراه دم بازپسینست
گویی ببر از صحبت نا اهل بر من
از جان به برم گر همه مقصود تو اینست