غزل شمارهٔ ۱۴۳

معشوق مرا ره قلندر زد

زان راه به جانم آتش اندر زد

گه رفت ره صلاح دین داری

گه راه مقامران لنگر زد

رندی در زهد و کفر در ایمان

ظلمت در نور و خیر در شر زد

خمیده چو حلقه کرد قد من

و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد