غزل شمارهٔ ۱۴۸

هر که در بند خویشتن نبود

وثن خویش را شمن نبود

آنکه خالی شود ز خویشی خویش

خویشی خویش را وطن نبود

من مگوی ار ز خویش بی خبری

زان که از خویش مرده من نبود

در خرابات هر که مرد از خویش

تن او را ز من کفن نبود