غزل شمارهٔ ۱۵۶

ای من غلام عشق که روزی هزار بار

ر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار

این عشق جوهریست بدانجا که روی داد

بر عقل زیرکان بزند راه اختیار

جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ

نامرد را ز مرد که کردست آشکار

جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کرد

بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار