غزل شمارهٔ ۱۸۵

چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس

رو که ازین دلبران کار تو داری و بس

با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول

با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس

کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم

نان موذن ببرد رویت و آب عسس

با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق

فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس