غزل شمارهٔ ۱۹۱
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین
در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش
تا کی از ناموس و رزق و زهد و تسبیح و نماز
بندهٔ جام شراب و خادم خمار باش
می پرستی پیشهگیر اندر خرابات و قمار
کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش