غزل شمارهٔ ۲۲۴

صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توام

بتن و جان و دل دیده خریدار توام

تو مه و سال کمر بسته به آزار منی

من شب و روز جگر خسته ز آزار توام

گر چه از جور تو سیر آمده‌ام تا بزیم

بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام

زان نکردی تو همی ساخت بر من که ترا

آگهی نیست که من سوختهٔ زار توام