غزل شمارهٔ ۲۴۹

من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم

دیده حمال کنم بار جفای تو کشم

ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد

چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم

چکند عرش که او غاشیهٔ من نکشد

چون به جان غاشیهٔ حکم و رضای تو کشم

چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتی

بر بلایی که به جای تو برای تو کشم