غزل شمارهٔ ۲۵۰

چو دانستم که گردنده‌ست عالم

نیاید مرد را بنیاد محکم

پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم

شبان و روز با هم مست و خرم

مرا زان چه که چونان گفت ابلیس

مرا زان چه که چونین کرد آدم

تو گویی می مخور من می خورم می

تو گویی کم مزن من می‌زنم کم