غزل شمارهٔ ۲۶۰

از عشق ندانم که کیم یا به که مانم

شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم

از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی

دل سوخته پوینده شب و روز دوانم

با کس نتوانم که بگویم غم عشقش

نه نیز کسی داند این راز نهانم

ده سال فزونست که من فتنهٔ اویم

عمری سپری گشت من اندوه خورانم