غزل شمارهٔ ۳۰۴

ز دست مکر وز دستان جانان

نمیدانم سر و سامان جانان

ز بس کاخ شوخ داند پای بازی

شدم سرگشته و حیران جانان

گشاد از چشم من صد چشمهٔ خون

دو بند زلف مشک افشان جانان

اگر چه خود ندارد با رهی دل

هزاران جان فدای جان جانان