غزل شمارهٔ ۳۳۴
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن
عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز
چند گویی از اویس و چند گویی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل
گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را
در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن