غزل شمارهٔ ۳۴۴

چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین

زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این

نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر

نیست با رخسان او بی‌شاه دارالملک دین

خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند

کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین

خاکپای و خار راهش دیده را و دست را

توده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین