غزل شمارهٔ ۴۰۲

آن دلبر عیار من ار یار منستی

کوس «لمن الملک» زدن کار منستی

گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف

سیاره کنون ریشهٔ دستار منستی

بر افسر شاهان جهانم بودی فخر

کر پاردم مرکبش افسار منستی

ور گل دهدی چشم مر از آن رخ چون باغ

صحرای فلک جمله سمن زار منستی