غزل شمارهٔ ۴۱۴

عشق و شراب و یار و خرابات و کافری

هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری

از راه کج به سوی خرابات راه یافت

کفرش همه هدی شد و توحید کافری

بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل

برخاست از تصرف و از راه داوری

بیزار شد ز هر چه بجز عشق و باده بود

بست او میان به پیش یکی بت به چاکری