قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح بهرامشاه

روزی که جان من ز فراقش بلا کشد

آنروز عرش غاشیهٔ کبریا کشد

ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست

این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد

نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو

گر زو دمی ز راه مرادش جفا کشد

آن جان بود شریف که دم دم ز دست دوست

هر لحظه جام جام زلال بقا کشد