قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح بهرامشاه
عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند
جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند
جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای او
جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند
صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخ
نور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند
نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی او
دست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند