قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - از راه پر مخافت عشق گوید

سوز شوق ملکی بر دلت آسان نشود

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

هیچ دریا نبرد زورق پندار ترا

تا دو چشمت ز جگر مایهٔ طوفان نشود

در تماشای ره عشق نیابی تو درست

تا ز نهمت چمنت کوه و بیابان نشود

ای سنایی نزنی چنگ تو در پردهٔ قرب

تا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود