قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹

ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز

تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز

زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشق

کز سر بینش ز کل کون گردد بی‌نیاز

نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشق

زان که بیرونست راه او ز فرمان و جواز

رنج عاشق باز کی گردد به دستان و فسون

شام عاشق صبح کی گردد به تسبیح و نماز