قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس

ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن

داده یکباره عنان خود به دست اهرمن

هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار

اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن

گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی

ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن

یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز

یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن