غزل ۹۹
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت
آن ناز نگه دزد که پاس نظرش داشت
فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم
صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت
بلبل گله میکرد ز گل دوش به سد رنگ
گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت
این عشق بلائیست، شنیدی که چها دید
یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت