غزل ۱۱۰

هجران رفیق بخت زبون کسی مباد

خصمی چنین دلیر به خون کسی مباد

یارب حریف گرم کنی همچو آرزو

گرم اختلاط داغ درون کسی مباد

این شعله‌های ظاهر و باطن گداز هجر

پیراهن درون و برون کسی مباد

آن گریه‌های شوق که غلتید کوه از و

سیل بنای صبر و سکون کسی مباد