غزل ۱۶۱

گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود

گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می‌شود

همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن

زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می‌شود

یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست

آن نگه کش تا به ما سد جای منزل می‌شود

رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن

خاک کویت کز سرشک اشک ما گل می‌شود