غزل ۲۷۵

این بس که تماشایی بستان تو باشم

مرغ سر دیوار گلستان تو باشم

کافیست همین بهره‌ام از مائدهٔ وصل

کز دور مگس ران سر خوان تو باشم

این منصب من بس که چو رخش تو شود زین

جاروب کش عرصهٔ جولان تو باشم

خواهم که شود دست سراپای وجودم

در شغل عنان گیری یکران تو باشم