غزل ۳۱۲

گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم

پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم

بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه‌ای

کش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم

جانی به حسرت می‌کنم بهرعیادت گو میا

کی بهر حفظ جان خود تشویش پای او دهم

ماخولیا گر نیست این جویم چرا خونخواره‌ای

کو قصد جان من کند من جان برای او دهم