غزل ۳۷۵

خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای

مرغ قفس شکسته‌ای از دام جسته ای

صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش

غیر از سر بریده و بال شکسته‌ای

صیدی ستاده باز که بندد گلوی جان

در گردنش هنوز کمند گسسته‌ای

کو جرگه‌ای که باز نماند نشان از او

جز جان زخم خوردهٔ خونابه بسته ای