در سوگواری قاسم‌بیگ قسمی

پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من

باز افزاید همان این درد کار افزای من

گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل

شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من

تخته‌ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار

گر رود بر اوج از اینسان موجهٔ دریای من

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من