بخش ۱۰
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده برآمد به پالود خواب
دو بیهوده را دل بدان کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گرازان ز جای
نهادند سر سوی پردهسرای
چو از خیمه ایرج به ره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده برآمد به پالود خواب
دو بیهوده را دل بدان کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گرازان ز جای
نهادند سر سوی پردهسرای
چو از خیمه ایرج به ره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید