رسیدن آن گل نودمیدهٔ چمن رعنایی و سرو تازه رسیدهٔ گلشن زیبایی به مرغزاری که پنجهٔ چنارش شاخ بیداد شکستی و آفتاب بلند پای

سمند ره نورد این بیانان

بزد راه سخن زینسان به پایان

که چون منظور دور از لشکری گشت

خروشان همچو سیل افتاد در دشت

ز دل می‌کرد آه سرد و می‌رفت

دو منزل را یکی می‌کرد و می‌رفت

کسان همزبان را یاد می‌کرد

ز درد بی‌کسی فریاد می‌کرد